ما چهار تا داداش بوديم ، من ومحمد داداشاي سوم و چهارم بوديم و خيلي به هم وابسته ،محمد تازه مريض شده بود وبعد از چند قدم كه راه مي رفت ،پاهاش قفل مي شد و مي خورد زمين، هنوز پزشك ها علت مريضي محمد را تشخيص نداده بودندو من به دليل فقر مالي ونداشتن پول كافي براي خريد چرخ ويلچر مجبور بودم محمد را تامدرسه كول كنم ، بيشتر مواقع به مدرسه دير مي رسيدم و از ناظم مدرسه كتك مي خوردم ، يك وقت با تركه آلبالو يك وقت با خط كش و بعضي وقت ها با كمربند .
ديگه كتك خوردن برام عادي شده بود و ناظم نمي دونست كه من برايچي دير به مدرسه مي رسم چون مدرسه من و محمد از هم فاصله داشت ،محمد ابتدايي مي رفت من راهنمايي
كف دستام شده بود تاول سال 70بود و سريال لينچان پخش مي شد ،تو ذهنم ناظم همون كواچيو ظالم بود و من دوست داشتم لينچان باشم تا باو بفهمونم كه اينقدر ظلم نكنه