بادبادكي به سوي خدا

متن مرتبط با «بادبادكي» در سایت بادبادكي به سوي خدا نوشته شده است

بادبادكي به سوي خدا-قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    حالا كه به نگارش اين متن مي پردازم اين زن شريف به ملاقات خدا رفته ،كسي كه مصداق گفته سعدي بود،يادش به خير ما چهار تا داداش بوديم ، من ومحمد داداشاي سوم و چهارم بوديم و خيلي به هم وابسته ،محمد تازه مريض شده بود وبعد از چند قدم كه راه مي رفت ،پاهاش قفل مي شد و مي خورد زمين، هنوز پزشك ها علت مريضي محمد را تشخيص نداده بودندو من به دليل فقر مالي ونداشتن پول كافي براي خريد چرخ ويلچر مجبور بودم محمد را ت...

    ادامه مطلب
  • بادبادكي به سوي خدا -قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    دستام تواول زده بود ،طوري شده بود كه نمي تونستم خودكار تو دست بگيرم معلم حرفه و فن وقتي متوجه شد كه جزو اش را يادداشت نمي كنم از من پرسيد : پسر جان چرا نمي نويسي چرا منو نگاه مي كني! گفتم :نمي تونم اقا دستم درد مي كنه نگاهيكرد و گفت :منم سرم درد مي كنه،بلند شو بيا بيرون رفتم پاي تخته ،خودكارشو گذاشت لاي انگشتاي دستم ،تا خواست فشار بده ، يك دفعه متوجه تاول دستم شد ، تازه فهميد كه چه خبره سرش را پ...

    ادامه مطلب
  • بادبادكي به سوي خدا

  • نیلوبلاگ

    قصه اين داستان حقيقتي است كه براي من رخ داده ، انسان هايي سرتاسر مهر و عاطفه در مسير اين قصه اند كه شايد جز نام نيكو و خاطره ايي عزيز در ذهنم به بزرگي و روح بلند انساني آنها درود مي فرستم. در كودكي با مشكلات زيادي برخورد نمودم ،برادري كه زخم جنگ برجسم و روحش بود و برادري ديگر كه از يك مريضي ژنتيكي ب...

    ادامه مطلب